شیطانها هم گریه مي کنند |
|
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق اتشین پر از درد بی امید در وادی گناه وجنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته بخود ابرو دهم
رفتم مگو ،مگو،که چرا رفت ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز وساز ما از پرده خموشی و ظلمت،چو نورصبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم من از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به اغوش سرد هجر ازرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر نشان شعله اتش ز من مگیر می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش در دامن سکوت بتلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
+به یادگار مانده توسط نفرین شده |
درین روز غم الود ابر و رعد ،در وسعت دست اسمان... چنگ می نوازند، با نغمه جان نواز شرشر اندود...
می بارد و می شوراند، نگاهی که به اسمان است... در طلب صاعقه ای،رعدی،برقی، که ان هستی ناخواسته اش بمیراند...
در قدم رعد بخشکاند، چشمی که تر از ارزوی دیدار است...
در امید طوفان، بادی که وجودش را... با وهم وصال، چون تکان های ان برگ خزان خوی... برقصاند
با امید زمستانی سرد، با نگاهی که هم اکنون... بسان قطره ا ی گمگشته از یخ، می بارد از شرم و درد
می شکند عشق ، سنگ سپید اسمان... انگه که می خورد، برپیکر یخ بسته جان
تندیس گلین، با قلبی از ان سنگ تراش... مترسک است اما، می ترسد ز ان زاغ... زاغی که خوراکش، بذر فراق است فراق...
یار مترسک، در ارزوی بهاری سبز... با چشمی در انتظار ، اینک... بوسعتی کور می نگرد، در اسمان چشم مترسک...
+به یادگار مانده توسط نفرین شده |
یاد ایام غریبی هستم... که درین نهان خانه ذهن، بی جسارت خاموش اند... یاد یاران قدیم، عشق اول،عشق اخر... لالای ناز مادر... مهر نهان بابا... گریه اعجاب ان زاده... زاده بی مهر خواهر... ومن اینک در اندیشه غربت، غریبم،فاصله یاب از قربت... زبانم گرم فریادی خفته ست... انچه هرگز نمی گوید...
که من هرگز نخواهم مرد، وهر هنگام که بیارامم... اندکترین اواز جانم را، از دهان نوزادگان بشنوید... ولی ان اه جان کاه... قلبم را در حصاری تنگ فشرد...
دانستم که بشارتی نیست... این بی کرانه، زندانی چندان عظیم بود... که روح از شرم ناتوانی... در اشک نهان می شد...
اینک نخستین سفرم باز امدن بود... از چشم اندازهای امید فرسای ماسه وخار، بی انکه با نخستین قدم های نا ازموده ذهن خویش... به راهی دور رفته باشم، نخستین سفرم باز امدن بود...
باز امدم... و غرق و گم گشتم در ان ایام غریب... که بجز توشه خاموشی، هیچ رهم به هموار نیست... اری ای خاموشی... ای تحفه اندوه، دوستت دارم دوست... تلخ است لیک، دوستت دارم دوست...
ادامه مطلب +به یادگار مانده توسط نفرین شده |
ارزویی... حسرتی... خوابی... خیالی...
ان شب تاریک... ان شب...
اری ان چشم، ان چشم شب الود به من می نگرد در فراسوی چشمی گریان، در کرانی بی کران...
در زلالی هاله، دود... به دامان رخشنده ای گنگ... سکوت ان رمز گشایش بود، بروی فریادی بی صدا گلویم را تر از بغض فرو خورده کرد... نوایی بی نوا... ان نوا... اشفته کرد هیاهوی دل در کران اسمان... در این پیکر الوده از نور، ان ستاره با صدای غرش رعد این چنین گفت:
زین دلان پر ز درد،ان نوای بی روا... جز سکوت،اخر ای شب به کدامین رنگ ... به مهمانی ان طیف رنگین سخن ره سپارم... من حیران و گیج و مبهوت گفتم : چه بگویم اینک که من اینک ان سیاهم غرق در رهی که ای کاش به تو ره سپارد ای غم که در این درگه،انگار... دل خویش سپردم و لیک ... لبم سخن نگوید در این رهی که تار است...
در ارزوی ان روز... شبی که فردای ان به نور او درخشد... پس از ان سال های فراق...
یارم شد... رخت خونین سیه... در سایه ان ریش سپید،حفر کرده ام... اری... گودی از ان چه یافتم...
ارزویی ... حسرتی... خوابی... خیالی... ادامه مطلب +به یادگار مانده توسط نفرین شده |
Devils may cry شیطان دوباره آمد... برف می بارد... خالی از حس پرواز... خالی از شور رسیدن تا به انتها... برف می بارد... ومن از پشت پنجره فلزی اتاقم به گربه روی دیوار همسایه می نگرم... ودلم برای گنجشک خیس نمی سوزد... من یخی ام... و حتی گرمای شوفاژهم احساسم را آب نمی کند... من یخی ام ... من از قطب جنوب آمده ام .
+به یادگار مانده توسط نفرین شده |
Devils may cry قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است. +به یادگار مانده توسط نفرین شده |
:Devils may cry شیطان گفت در این دنیا چه چیز انسان می تواند از من بالا تر باشد من از انها مومن تر بودم من بیشتر از انها عبادت کرده ام من از اتشم او گفت در این دنیا چیزی هست که نه تنها تو بلکه همه چیز را نابود می کند اتش و خاک برایش فرقی ندارد و فقط یک لحظه است شیطان گفت مگر ممکن است . ان چیست او گفت :عشق... نا گهان شیطان بر زمین نشست و گفت خدایا به خاطر اینکه قلب مرا از اتش کردی تا که عشق را نفهمم تو را شکر... ........ اما من چه کنم هم عشق را فهمیدم و هم شیطانم عشق یعنی اب و قلبم یعنی اتش اما با صدای بلند میگویم: خدایا به خاطر این نعمت تو را شکر می گویم هر چند که اشکهایم بر قلب اتشینم هیچ اثری ندارد... من فریاد می زنم تا همه بدانند شیطانها هم عاشق می شوند شیطانها هم گریه می کنند...
+به یادگار مانده توسط نفرین شده |
Devils may cry شیطانها هم گریه می کنند کاش می فهمیدم قلب مادرم که هر روز صبح زندگی را فریاد میزد کی پوسید کاش می فهمیدم محبت چشمای پدرم که سرتاسر زندگیم بود کی از من دریغ شد کاش تنها نبودم کاش می فهمیدم کودکیم با آن شیطنت ها در آن خانه قدیمی خواهند پوسید کاش می دانستم روزی همین روزها هم خواهند پوسید کاش تنها نبودم کاش می دانستیم ان گلهای رنگارنگ داوودی که در بعد از ظهر جمعه ی غمگین با آن همه دقت جدا کردیم خواهند پوسید کاش به من می گفتید میراثی از ان روز ها برایم نمانده کاش می دانستم آن چشمانی که در روزی سرد در دامنه ی کوه به من گفتند دوستت داریم خواهند پوسید چرا به من نگفتید قلب مادرم کجاست گلهای داوودی کی پوسیدند آن چشمها کی از من دریغ شد کاش تنها نبودم کاش تنها نبودیم
+به یادگار مانده توسط نفرین شده |
:Devils may cry هر که رفت... پاره ای از دل ما را باخود برد... اما...اوکه باماست... او که نرفته است... از او بپرسید... که چه می کند با دل ما!؟...
+به یادگار مانده توسط نفرین شده | :Devils May Cry منم یه آدم بودم مثل همه . مثل همه می خندیدم مثل همه گریه میکردم. مثل همه می شنیدم. ولی قلبم مرد عشقم رفت دلم شکست گفتم نرو خندید بهم گریم گرفت هیچیی نگفت گفتم دلم داره میمیره کمکم کن گفت تو خیلی وقته مردی خودت نمی دونی من مرده ها رو دوست ندارم بهش گفتم من واسه ی تو مردم بی معرفت باز هم خندید و رفت . ................ حالا من هم می خوام مثل اونا شم دلم می خواد بی رحم باشم حالا که دیگه قلبی هم ندارم که بمیره دلی که بشکنه و عشقی که تنهام بذاره قلبم که مرد دل شکسته ام رو هم به شیطان فروختم حالا منم یه شیطانم دوباره من دوباره تو ولی نه مثل قبل دلم می خواد تو بی کس ترین لحظات زندگیت بی کست کنم مثل خودت سرد سرد بغض گلوم گرفته ولی مگه شیطانها هم گریه میکنن من میخوام اولیش باشم آره شیطانها هم گریه میکنند +به یادگار مانده توسط نفرین شده | :Devils may cry روزي مي رسد كه تو هم گريه خواهي كرد...
+به یادگار مانده توسط نفرین شده | | فریاد می زنم تا همه بدانند شیطانها هم عاشق می شوند ....شیطانها هم گریه می کنند... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ هم دردی بازمانده ها 8/13/2009 - 8/22/2009 7/27/2009 - 8/12/2009 7/13/2009 - 7/22/2009 6/26/2009 - 7/12/2009 6/22/2009 - 6/28/2009 2/11/2008 - 2/19/2008 12/26/2007 - 1/11/2008 12/22/2007 - 12/28/2007 پيوندها
RSS منبع کد اهنگ مینوس |